تبليغاتX
کرم نما و فرود آ که خانه،خانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه،خانه توست

سرم خوشست و ببانگ بلند میگویم ××× که من نسیم حیات از پیاله میجویم

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآیدبگشای تربتم را بعد از وفات و بنگربنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانجان بر لب است و حسرت در دل که از لبانشاز حسرت دهانش آمد به تنگ جانمگویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآیدکز آتش درونم دود از کفن برآیدبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآیدنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآیدخود کام تنگدستان کی زان دهن برآیدهر جا که نام حافظ در انجمن برآید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:10  توسط Gavan  | 

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بودحدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست  مباحثی که در آن مجلس جنون می​رفت  دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی  قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست  بگفتمش به لبم بوسه​ای حوالت کن  ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش  دهان یار که درمان درد حافظ داشت      که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بودبه ناله دف و نی در خروش و ولوله بودورای مدرسه و قال و قیل مساله بودز نامساعدی بختش اندکی گله بودهزار ساحر چون سامریش در گله بودبه خنده گفت کی ات با من این معامله بودمیان ماه و رخ یار من مقابله بودفغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:7  توسط Gavan  | 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

خرم آن روز کز این منزل ویران برومگر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبدلم از وحشت زندان سکندر بگرفتچون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقتدر ره او چو قلم گر به سرم باید رفتنذر کردم گر از این غم به درآیم روزیبه هواداری او ذره صفت رقص کنانتازیان را غم احوال گران باران نیستور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون راحت جان طلبم و از پی جانان بروممن به بوی سر آن زلف پریشان برومرخت بربندم و تا ملک سلیمان برومبه هواداری آن سرو خرامان برومبا دل زخم کش و دیده گریان برومتا در میکده شادان و غزل خوان برومتا لب چشمه خورشید درخشان برومپارسایان مددی تا خوش و آسان برومهمره کوکبه آصف دوران بروم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:5  توسط Gavan  | 

حجاب چهره جان می​شود غبار

حجاب چهره جان می​شود غبار تنمچنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستعیان نشد که چرا آمدم کجا رفتمچگونه طوف کنم در فضای عالم قدساگر ز خون دلم بوی شوق می​آیدطراز پیرهن زرکشم مبین چون شمعبیا و هستی حافظ ز پیش او بردار خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنمروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنمدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنمکه در سراچه ترکیب تخته بند تنمعجب مدار که همدرد نافه ختنمکه سوزهاست نهانی درون پیرهنمکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:0  توسط Gavan  | 

ای عشق همه بهانه از توست

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم

این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:0  توسط Gavan  | 

آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پولش خرک خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:57  توسط Gavan  | 

چه مستیست ندانم که رو به ما آوردتو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیردلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکنرسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی بادصبا به خوش خبری هدهد سلیمان استعلاج ضعف دل ما کرشمه ساقیستمرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخبه تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمفلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که بود ساقی و این باده از کجا آوردکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آوردکه باد صبح نسیم گره گشا آوردبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آوردکه مژده طرب از گلشن سبا آوردبرآر سر که طبیب آمد و دوا آوردچرا که وعده تو کردی و او به جا آوردکه حمله بر من درویش یک قبا آوردکه التجا به در دولت شما آورد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:56  توسط Gavan  | 

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیردخدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گوبیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگینصراحی می​کشم پنهان و مردم دفتر انگارندمن این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزیاز آن رو هست یاران را صفاها با می لعلشسر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوزنصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ استمیان گریه می​خندم که چون شمع اندر این مجلسچه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت راسخن در احتیاج ما و استغنای معشوق استمن آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروارخدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویتبدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

ز هر در می​دهم پندش ولیکن در نمی​گیردکه نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی​گیردکه فکری در درون ما از این بهتر نمی​گیردعجب گر آتش این زرق در دفتر نمی​گیردکه پیر می فروشانش به جامی بر نمی​گیردکه غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی​گیردبرو کاین وعظ بی​معنی مرا در سر نمی​گیرددلش بس تنگ می​بینم مگر ساغر نمی​گیردزبان آتشینم هست لیکن در نمی​گیردکه کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی​گیردچه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی​گیرداگر می​گیرد این آتش زمانی ور نمی​گیرددری دیگر نمی​داند رهی دیگر نمی​گیردکه سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی​گیرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:54  توسط Gavan  |